"> ...یه پنجره
نور چشم من سالهاست منتظر آمدنت بودم فکر نمی کردم بیایی می گفتم در همان غربت می مانم

سریال کره ای ققنوس سریال کره ای ققنوس
نسخه کامل و دوبله فقط 8000 تومان
پخش شده از شبکه فارسی  1
روزگار شاهزاده GEM TV
سریال  روزگار شاهزاده نسخه کامل
تحویل 1 روزه تضمینی سفارشات تهران
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 25 مرداد ماه سال 1388
به امید دیدار

دوستان عزیزم ازونجا که این روزا سخت در گیر مراسم ازدواجم هستم کمتر وقت می کنم به اینترنت بیام و یا اگه بیام  زمان طولانی و با خیال راحت پای کامپیتر باشم  تا اوایل مهر ماه حضورم کمرنگ خواهد بود

این کلمات رو با دستانی رنگی   برای شما تایپ می کنم پنج روزی هست که در گیر یه نقاشی برای خونه جدیدم هستم اینقدر تنبلی کردم همه کارها روی هم جمع شده ,عکسش رو حتما در اولین فرصت می ذارم .

دلم براتون تنگ می شه .

پ.ن : ازونجا که بعضی دوستان  متوجه لینک وبلاگ جدیدم نشده اند آدرس رو دوباره می ذارم ببینید اینجا


دوشنبه 19 مرداد ماه سال 1388
سلاااااااااااااام !

سلام

شرمنده که مدتی بی خبر غیبم زد

در گیر خرید و مهمونی های داخل استانی و خارج از استان بودم  ، خیلی خسته شدم  به خصوص در قسمت خرید ، اگه تا حالا تجربه خرید برای ساختن یه لونه رو داشته باشید بهترخستگی منو درک می کنید .

دو سه باری در اوج همون خستگی ها ,آسه و بی سرو صدا اومدم توی نت ودقایقی کوتاه سری بهتون زدم و و ازونجا که از گذاشتن  پاسخ و کامنت ها شتابزده خوشم نمی آد همونطور آسه و روی سر پنجه های پا هم بیرون رفتم خلاصه ببخشید دیگه ...

 وبلاگ در حال تعمیره ، از این طرف حرکت کنید ...


جمعه 26 تیر ماه سال 1388
افسانه هایی واقعی

این روزا جز سریال جومونگ 2 تقریبا هیچ برنامه ای نمی بینم 

سریال تا جایی که درحوزه دید و درک من هست خارق العاده ست این سریال به طرز زیبایی خودکامگی سیاست رو به تصویر می  کشه در دوره ای به خاطر تغییر سیاست و بازی قدرتها  بدها خوب می شن و خوب ها بد , و یا برعکس و بیننده موظفه  از کشته شدن ملتی که یک دفعه بد شدند احساس رضایت بکنه وبرای قهرمانان هورا بکشه ...زنده باااااااااد .......قهرمانی هااا اااا....و دوربین هوشیارانه بین مردمی که مثل برگ درخت ، حتی ساده تر به زمین ریخته می شن ، می گرده .

در صحنه های  مختلف سریال ، رنگ زدن مردم وسوء استفاده از اعتقاداتشون رو توسط دولت هاشون به نمایش می ذاره   وبی رحمانه نشون میده که چطوری سران و مالکان قبایل مردم رو در هرمسیری خواستند مثل " گله ای گوسفند" هدایت می کنه و صدای بع بع مطیع مردم , تکون دهنده ست ...

دسته ها و گروه های داخلی  که تا مزر جنون همدیگرو می کشند یک دفعه در برابر یک دشمن خارجی ، با هم  دست دوستی می دند و لحظاتی هست که چند کشور دشمن در قبال دشمنی بزرگتر با هم متحد می شند و این ثابت میکنه که جهان ما هیچگاه تک قطبی باقی نمی مونه مگه اینکه موجودات فضایی به زمین حمله کنن !

بیشتر پلان های این فیلم می تونند یک عکس جشنواره ای و یا یک تابلوی زیبا باشند زوایا و حرکت دوربین اینقدر هنرمندانه ست که بارها برش گردوندم و دوباره و باز دوباره نگاش کردم .

سوارکاریهای این فیلم آدمو میخکوب می کنه ، خود سوارکاری به تنهایی نیاز به قدرت بدنی بالایی داره جنگیدن روی اسب و یا پرت شدن بااسب دربعضی حالت ها مسحور کننده ست به نظر من بیشتر کار یک قهرمان باید باشه تا یک بدل کار هنر هفتمی ....

چاخانها و مبالغاتی هم  هم دیده می شه که عنوان افسانه بودن فیلم تبرئه اش می کنه  ولی از توی همین افسانه ها چه خوب جامعه و دنیای خودمون دیده می شه !


شنبه 20 تیر ماه سال 1388
این روزا...

تا آخر تابستون با خونه خداحافظی می کنم و و مثل خیلی از دخترا می رم به خونه بخت !

این روزا با احساسات متناقضی درگیرم بااینکه نسبت به عرف جامعه دیر ازدواج کردم ، حس می کنم برای جدا شدن از خانواده هنوزم زوده ، این روزا همش با حسرت به شکلهای مختلف ارتباط خانوادگیمون زل می زنم  مزه مزه شون می کنم حفظشون می کنم و گاه لحظاتی هست که انگار اونا رو از آینده ای دور نگاه می کنم ...

اگرچه می بینیم  استقلال کاملی که در من شکل گرفته نیاز به محیطی مستقل و مجزا داره و اون همسان سازی گذشته داره کمرنگ می شه .

 فکرمی کنم به داستان تازه و زیبایی که قراره با رنگ و فرم دیگه ای شروع بشه و برای  همراه و هم داستان شدن با همسفر تازه ای که به خودت شباهت داره باید در لحظات ورق خورد .

این روزا ورق می خورم و با در و دیوار و کودکی هایم وداع می کنم . 

 

پ.ن : مرتضی عزیز ازونجا که عکسها سرعت باز کردن  وبلاگ رو کم می کنه یک سری از عکسای سفر طلبت .


دوشنبه 15 تیر ماه سال 1388
سفر نامک !

از بین هفتصد عکسی که گرفتیم چندتا رو برای آشنایی نسبی دوستان با جنوب کشور انتخاب کردم , نمی دونم این روزا تنبل شدم یا واقعا کار دارم که فاصله آپدیت با سفر اینقدر طولانی شده ... 

از ساحل بندر عباس بنویسم  اکثر ساحل مشرف به شهر، به خصوص ساحل های پارکی دریای فقط پهنا داشتند بی هیچ عمقی " مثل بعضی آدما " ، می شد  تا خط افق بی محابا قدم زد و نتیجه می گیریم قابل شنا کردن هم نباشه ! 

در حین قدم زدن به سمت خط افق مرتب خشکی هایی به شکل جزیره هایی مجزا کم کم از آب بیرون می زدند پدید اومدن هر جزیره کوچولو  کمتر از ده دقیقه اتفاق می افتاد وما با زهم جلو می رفتیم    

 

وقتی می خواستیم بر گردیم باورم نمی شد تا خود ساحل هیچ خبری از اون دریا دیگه نباشه ! برای اولین بار جز و مد رو به این شکل عجیب تجربه می کردم   

 

 

وسطای دریا با فریبرز مشغول عکس گرفتن از حلوزنا بودیم که متوجه شدیم در سمت چپمون یک ماشین !!!! داره می ره به سمت یک قایق !!!! قدرت خدا !

 فکر کردیم که اومده قایق رو به سمت خشکی بکشه ولی اینطور نشد بعدا برامون تعریف کردند که چتر بازهای اونور جنس رو وسط دریا تحویل این ماشینا می دند  

 

 

تا جایی که ما رفتیم کف دریا پر بود از هزاران حلزون  

 

 

و خرچنگ  هایی که از چپ به راست و یا برعکس راه می رفتند فریبرز می گفت چه خنده دار  راه می رند  فکرکنم حتما اونا هم همین نظرو درباره ما دارند  

  

 

شب که می شد توی پارک ساحلی جوونایی کارتون به دست سر و کله اشون پیدا می شد و ردیفی از قلیون ها رو آماده می کردند  و مشتریشون هم بیشتر باز هم جوونا بودند نمی دونم چه لذتی توی این قل قل های خاکستری و تلخ وجود داره ؟!!  

 

 

توی  آلاچیق هایی که کنار پارک ساحلی برای مردم ساخته بودند  در قسمت بالاش بادگیرهایی برای خنک تر شدن  تعبیه شده بود که تا حالا ندیده بودم . 

 

 

این  سریال جومونگ حسابی جاشو بین مردم باز کرده توی همون پارک ساحلی همه در یک نقطه جمع شدند  

حتی در قشم دو فروشنده که محو سریال شده بودند از ما پرسیدند که نمی شه بعد از اتمام سریال  سرویس قابلمه رو چک کنیم  ؟!!!!

از ابراهیم هم که اینجا اومد و برام کامنت گذاشت هم تشکر می کنم .  

   

 

ساحل زیبای بندرعباس 

 

 

و ساحل قشم نمی دونم چرا یاد سندباد می افتم !

 

 

یک نوشیدنی که اونجا فریبرز منو با هاش آشنا کرد " مانجو بود ؛‌اون قد بلنده ست !‌؛آب میوه انبه ولی غلیظ و گوشتی و با عطری کاملا متفاوت با این آب انبه های لوسی که اینجا عرضه می شه .

به فریبرز می گفتم اگه مانجو توش الکل داشت بطور قطع الکلی می شدم . 


سه شنبه 9 تیر ماه سال 1388
برگهایی رنگی

به بهانه سوغات چند عکس رو انتخاب کردم و به دوستان نازنین تقدیم می کنم

اگه خوشتون نیومد می تونید با هم عوض کنید یا بگید عوضش کنم !

به همون ترتیبی که در لیست دارم شروع می کنم . 

 

قلعه پرتقالی ها , نزدیک بندرعباس ...تقدیم به دوست  آزادیخواهم کشواد .  

   

 

برای یاکاموز روشن و ابری   

   

 

برای چوغوکی دوست پویا و صادقم  

   

    

 

اینم مال  منصوره ست که معلوم نیست کجاست ! و توی وبلاگش هم نمی شه کامنت گذاشت و نمی دونم چرا ! , زود برگرد   

 

 

برای معین مهربان و طبیعت دوست

" نزدیک طبس "  ناواضح بودن عکس به خاطر گرد و خاکه

    

 

تقدیم به علی هنرمند ، آفریننده گرد الله خان عنبرستانی  

   

 

این عکس هم  برای مهنوش دوست آگاه و نازنینم  ، اگر همتی باشه سومین نقاشیم برای تایستون همین عکسه . 

  

 

تقدیم به مهرداد پویا و متلاطم که جاده رودوست داره و ببخش که به علت شرجی بودن لنز دوربین کمی بخار گرفت این جاده رو توی جاده های دیگه ای که گرفتم بیشتر دوست دارم .

  

 

و دوست ندیده و نشنیده دیگه خودم  " یه بنده خدا " که خیلی منظمه و با محبت و الان درگیر امتحانات آخر ترمشه وکودکیش تر و تازه در کنارش نفس می کشه  

  

 

و آخری تقدیم به همه دوستان خوبی که نیستند

صابون , لیلا , آسمون ، فرشید , مرتضی و... 


شنبه 6 تیر ماه سال 1388
به خانه برگشتم

دو سه روزی هست که برگشتیم ، دلم برای دوستان و وبلاگم تنگ شده بود ، جالبه که گاه مواردی پیش می اومد که یادتون می کردم  مثلا زمانی که به نقطه جوش !می رسیدیم ، یاد " هشدار بخار پز " یاکاموز عزیز می افتادم !

 در کل هوا قابل تحمل بود " اینو کسی می گه که سرما رو دوست داره  " حدودا پونزده در صد دچار بخار پز شدگی ! می شدیم ، اونم زمانی بود که خارج از مجتمع های تجاری بودیم.

 به علت شرجی بودن هوا بازارهای اونجا " به خصوص بازارهای اصلی تا نوددرصد به شکل مجتمع های ایجاد شده بودند که به محض ورود موج خنکای دلچسب کولر گازی ، لبخند رو روی صورت کج و کوله و افسرده از گرما می آورد ، شیشه های اکثر ماشینها سیاه بود و همه مردم حتی روستاییها اولین نیاز زندگیشون تامین کولر گازی می دونند و من فکر می کردم در گذشته  جنگجویان چطوری تو هوای شرجی  و بدون کولر گازی حوصله و رمق جنگیدن داشتند !

با آدمای زیادی آشنا شدیم از هر قشری ، مهربون و دوست داشتنی ، خیلی دوست داشتم با خانومای بندری اونجا که زیباترین چادرها رو به سبک خودشون دور خودشون پیچونده بودند عکس بگیرم ولی تمایلی نشون ندادند حتی اونایی که نقاب داشتند ! ناچارا با یک ناخدای سیاه چرده و غول پیکر عکس گرفتم که فوق العادست.

قیمت اکثر جنس ها اونجا خیلی مناسب بود بشتر اجناس خانگی تا نصف و حتی بیشتر بااینجا تفاوت قیمت داشت ، قیمت پوشاک بی نهایت ارزون بود ، به خصوص تو قشم همه اجناس خارجی و قیمتها در مقایسه گاه تا یک چهارم تفاوت داشت و مساله برگ سبز هم فقط در مورد پوشاک جینی یا خرید بالای یک میلیون تعلق می گرفت که د راون صورت هم قیمت کارت سبز هم " شش تومن " چندان بالا نبود ...خلاصه اگه رفتید هر گونه اطلاعاتی خواستید در اختیارتو ن از شماها که خیری نرسید !

پ.ن : در اولین فرصت با عکس ها و خاطره هام در چند آپدیت بر می گردم هنوز درست و حسابی اینجا جا به جا نشدم .

پ.ن : اخبار مربوط انتخابات و وقایع بعد ازون رو از طریق تلویزیون ، ماهواره . خانواده و دوستان دنبال می کردیم ، فقط می تونم بگم حیف و کاش .


جمعه 22 خرداد ماه سال 1388
نامزدهم نامزد ای قدیم !

یه بی بی همسایه! نود ساله داریم  موحنایی ، مهربون ، ماه ...مثل قصه ها

- شنفتم نومزدت تو راهه 

-

 -می ری خونه رو قشنگ آب و جارو می کنی

-

-قشنگ ترین رختاتومی پوشی

-

-سرخاب و سفیداب می کنی

-

-وقتی اومد می دوی و کفشاشو می بوسی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

-


شنبه 16 خرداد ماه سال 1388
حقوق فراموش شده !

یکی از شبکه های خارجی یک گروه موسیقی رو به نمایش گذاشته که فوق العاده ست ، اعضاء گروه که هم مردند و هم خانم  بین پنجاه و تا نود سال سن دارند ، گروهی بدون قر و فر و زرق و برق های کنسرت و کلیپ های معمول .  

با حرکات موزون ملایم چنان در موسیقی شناور و حتی حل شدند که نمی تونم با کلمات اون حالات رو توصیف کنم نشاط و آرامشی که در اونا دیده می شه به تماشاگران ایستاده و مشتاق وحتی به من هم سرایت می کنه ! 

 یک دفعه در دلم آرزویی  شعله ور می شه کاش پدر و مادر من هم عضوی شبیه این گروه بودند !


چهارشنبه 13 خرداد ماه سال 1388
دور خواهم شد ...دور

تا ده روز دیگه به همراه فریبرز عازم بندرعباسیم 

از سفر به یک منطقه متفاوت خیلی خوشحالم

و از گرمای اونجا مضطرب و نگران   

 

به فکرم رسید که بیام اینجا و یک مشورت هم با دوستان داشته باشم

بازارها و مراکز خرید اونجا و مناطق اطرافش و همینطور مناطق دیدنی و گردشگری و یا بکری که حتی بومی هاش ! هم ندیدنش رو ، معرفی کنید و دوستی را از گمراهی نجات دهید ! دعاتون می کنم دعای من از یک جهت ! گیرایی بیشتری داره ، گفته باشم !


پنجشنبه 7 خرداد ماه سال 1388
روزهای خالی ما ...

یه روز که اتفاقی سری به آموزشگاه دوستم زدم باهاش آشنا شدم ، اهل روستا بود و برای کلاسهای کنکور اومده بود اینجا ، خوش چهره بود و ازون بورهای چشم زاغی که مناسب برای مدل شدن هر نقاشیه  ، متانت و ظرافت رفتارهای اطو کشیده اش از خیلی از آدمایی که می شناختم و در بهترین شرایط زندگی می کردند  ،  پر رنگ تر بود  .

چند تا از طراحی هایی که گوشه کنار دفترش کشیده بود رو بهم نشون داد خطوطی قوی و شجاع و بدون تعادل  تقارن لازم  ، رد پای هوش به خوبی روی  ورق هاش دیده می شد .

برای اولین بار در عمرم خواسنم   تا به طور خصوصی چند جلسه با هم نقاشی کار کنیم راستش شیفته شخصیت و ادب و تشنگی او برای یادگیری شده بودم .

حدود هشت جلسه طراحی و بعدش  رنگ کار کردیم وبعد ؛ او رفت چرا که کلاساش تموم شده بود .

یک سالی ازش بی خبر بودم تا اینکه دیروز یک بسته دریافت کردم یک نامه و کارت   ، و یک بوم نقاشی زیبا و حیرت انگیزاز او ! کپیه و خالی از عیب هم  نیست ولی  این نقاشی  برای هشت جلسه آموزش فوق العاده ست !

نوشته بود منو کشیده ( برام جالب بود که به نقاشی گوشه وبلاگم هم خیلی نزدیکه )  !

یکی از نقاشی هامو از روی دیوار برداشتم و نقاشیشو گذاشتم جای اون و از دیروز بهش نگاه می کنم و انرژی عجیبی ازون می گیرم و افسوس می خورم ازین استعدادهای نابی که در خشکسالی رشد نمی کنند و هیچکس حتی خود اونا هم خبردار نمی شن ...

سعی می کنم به خشکسالی و روضه خونی های شخصی ! فکر نکنم به نقاشی نگاه می کنم  و باز لبخند می زنم اون منو دیده بود و من اونو کنار پنجره پر از بارون می بینم ، دلم براش تنگ شد .... 

 

یه پنجره


یکشنبه 3 خرداد ماه سال 1388
زندگیست که زیباست و دیگر هیچ !

دیشب خواب می دیدم با جمعی توی قایقی هستیم و قایق بر می گرده و ومیون اونا فقط من شنا بلدم و خودم رو به ساحل می رسونم  ، با وحشت و اندوه زیاد به آب نگاه می کردم و فکر می کردم اون جمع در آخرین لحظات به کیا فکر می کردند !‌ یا به چی فکر می کردند!

از وقتی بیدار شدم سوال خوابم مثل سریشم به ذهنم چسبیده  و مرتب خودم رو توی اون شرایط می ذارم و با چشمانی پر اشک ! و دلسوزی فراوون برای خودم ! گزینه ها رو تیک می زنم و پاک می کنم : مامان ؟ فریبرز ؟ بابا ؟... یا در نهایت به زندگی تباه شده ام فکر می کنم ....

بی رحمانه ! همین  سوال رو از شما می کنم ! 

 


دوشنبه 28 اردیبهشت ماه سال 1388
خط خطی های بارون

از عصر که بارون دوباره شروع به باریدن کرده یه حس قوی برای نقاشی در من بیدار شده اونم فقط با کاردک ،  بی دغدغه پرسپکتیو و حجم و فرم و....رها مثل دویدن بدون کفش زیر بارون و پریدن توی چاله های آب !

صدای بارون وصدای ضربه های کاردک بر بوم ، رها ، خیلی رها ....    

 

 

خرجش یک کاردک ، چند تیوپ رنگ روغن و یک بومه ، بد نیست امتحان کنید ، هستم کنارتون .


پنجشنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1388
آلبوم یه روز آفتابی با همکارا

دیروز با همکارام جایی رفتیم که قرار بود با دیدنش سکته کامل کنم ! بیشتر از یه ساعت توی راه بودیم و رسیدیم ! قشنگ بود ولی دریغ از یک گل رنگی ! چشم من هنوز از دیدن شقایق ها سیر نشده ...

نگاه  می کردم و خودمو دلداری می دادم " که گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد ! "

_ دوست عزیزم جناب معین ازونجا که این عکسها مشخصاتی از بهار ندارد با یه دنیا تاسف شعبه شماره 2 کنسل اعلام می گردد ! 

 

  

  

 

  

 

توی را ه گل هم جمع کردم !


چهارشنبه 16 اردیبهشت ماه سال 1388
جبر یا اختیار ؟!

با مریم توی کافی شاپ نشستیم و درباره جبر و اختیار کل انداختیم ، جاییکه من نشستم مشرف به تقاطع مغازه هاست ومی بینم ازون طرف مردی قوی هیکل با سرعت به سمت نبش تقاطع حرکت می کنه و از این طرف هم مردی لاغرو غرق فکر  به همون نقطه  آروم در حرکته ! تصادفی قطعی و نابرابر  در شرف وقوعه!

 به سرعت مریم رو مطلع می کنم بر می گرده و دوباره کل شروع می شه که : تصادف اختیاری  ...تصادف جبری  ...اختیار ....جبر... وسر نبش  هر دو با شدت به هم می خورند ، صدای خندمون بی اختیار بلند می شه ... اوهو!  اون پیرزن از پشت عینک چه بد نگاهمون می کنه !


شنبه 12 اردیبهشت ماه سال 1388
یک گلدون عشق ...

امروز به صحرا در شدیم عشق باریده بود بدجور ! دسته ای عشق به رنگهای سفید و قرمرو بنفش و زرد و...جمع کردیم گذاشتیم توی گلدان روی میزمان ...


جمعه 4 اردیبهشت ماه سال 1388
من حقیقی ام نه حقوقی !

طبق معمول بازم اسم فیلم یادم رفته !  فیلم دیشب حمله هیولاهای ساخته بشربه مردم عادی رو نشون می داد و خلاصه اینکه گروهی کوچک تصمیم به مقابله و فرار گرفتند ولی در نهایت قهرمان گروه مجبور شد با شلیک گلوله به زندگی جمع خودشون و از جمله پسر کوچک وحشت زده اش  که قول مراقبت رو از پدرش گرفته بود ، خاتمه بده ....

چنان دچار بهت و شوک شده بودم که حدی نداشت  و هم چنان می دیدم که قهرمان داستان روکه  میان مه و هیولاها رفت وداد زد بیایید منو هم بکشید ! وصدایی که به او نزدیک شد و تمام شدن فیلم !!!

از هنر بدم اومد از خودخواهی آ دمها بدم اومد یعنی برای نمایش خودخواهی و بی رحمی بشر باید خودخواه و بی رحم بود؟!  اگر هنر رسالتش رو اینطوری انجام می ده مرده شور هنر رو ببرند !

به کجا می ریم ما ؟! به کجا می رسیم ؟! راست می گه راسل که " ریشه همه غرایز خودخواهیه "

هوا کم است برای تنفس عمیق من...


   1      2      3      4      5      6      7      8      9    >>
عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
مرداد 1388
ش ی د س چ پ ج
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
31            
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 33836